سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دیروز تازه اتاقم را در خبرگزاری رسا تحویل گرفتم و یک کمی تر و تمییزش کردم؛ اما یک اتفاق خیلی عجیب من را ساعت ها به فکر فرو برد.
اولش که کامپیوترم خراب بود. بعد از کلی تلاش بالاخره درست شد و بعد از روشن کردن سری به مسنجر زدم. یک آی دی که برایم ناشناس بود و اسم یک خانوم را یدک می کشید با سلام و علیکی من را متوجه خودش کرد. اولش با خودم فکر کردم که . . . ؛ اما ایشان به صحبت ادامه داد. خیلی هم ناراحت بود. من هم چون نمی دانستم چه کسی است یک کمی جا خوردم. گفت: شما تو قم چه کار می کنید. شما برای این که این طلبه های شهرستانی از انزوا در بیایند چه کار کرده اید؟ آیا فقط عنوان و اسم برای خودتون درست می کنید یا این که نه، واقعا دارید کار می کنید.
این ها مضمون حرف هایی بود که همان اول نثارم کرد. به من گفت: شما که یک خبرگزاری برای حوزه های علمیه زده اید و بعد هم سرویس شهرستان برایش درست کرده اید، می خواهید برای طلبه های شهرستانی چه کار کنید.
اول فکر کردم که شاید خودش هم طلبه باشه و داره من را سر کار می ذاره؛ اما بعد به خودم گفتم مهم نیست که چه کاره است، تو ببین چی می گه.
در نهایت خیلی گلایه کرد و اظهار ناراحتی که طلبه های شهرستانی از این ارتباطاتی که در قم هست مثل کامپیوتر و اینترنت بی بهره اند حتی بعضی هم نمی دانند این ها چی هستند. او با ناراحتی می گفت: فکر می کنید چند تا طلبه شهرستانی وبلاگ دارند و به کارهای این چنینی می پردازند؟
نیلوفر حتی از معاشرت طلبه ها هم گله مند بود و از من می خواست که طلبه ها را از این وضعیت در بیاوریم. بنده خدا فکر می کرد که علی آباد هم برای خودش شهری است.
او می گفت باید بیشتر کار کنید و حرف حق هم می زد.
آخرش هم با این جمله من را تکان داد که برای طلبه ها کار کنید نه این که فقط با یک خبرگزاری به کارهای تبلیغاتی بپردازید.
او گفت و من خجالت کشیدم او گفت و من خجالت کشیدم و او گفت و گفت و گفت.
وقتی هم که حرفهایش را نصفه نیمه جمع بندی کرد از من خواست که به او اجازه بدهم بعضی وقت ها بیاید و حرف هایش را بزند و بعد هم از من پرسید این کار اشکال شرعی که ندارد؟
نمی دانم . . . هر چه بود تمام شد. اما من ماندم و سنگینی ای که بر پشتم احساس می کردم. از این که چه مسوولیت سنگینی بر دوش داریم و از این که چقدر کارهای انجام نداده بر روی زمین مانده است و نزدیک سی استان که باید برایش برنامه ریزی کرد.


نوشته شده در  چهارشنبه 85/8/24ساعت  3:14 عصر  توسط سوزن بان 
  نظرات دیگران()


لیست کل یادداشت های این وبلاگ
از خاکهای نرم کوشک تا ورزشگاه آزادی!
سوزن بان عزادار شد
حضور روحانیون در ورزشگاه آزادی برای اولین بار
[عناوین آرشیوشده]